علت اول و در واقع مهمترین علتی که میتوان برای گسترش قانونگریزی شمرد، عامل فرهنگی، تاریخی است که به نظر من اینها بههم پیوسته هستند. تاریخ بر فرهنگ مردم چنان اثر گذارده است که برخی عادات و رفتارها در روح و روان ملت رسوخ کرده و نهادینه شده است. واقعیت این است که ایرانیان چندین هزار سال با استبداد دست و پنجه نرم کردهاند و حکومتها، حکومتهای مستبدی بودند و این حکومتهای مستبد مردم را از حکومت و قوانینی که حکومت وضع میکرده دل زده کردند، به صورتی که این ذهنیت در طول تاریخ به باور عمومی مردم ایران تبدیل شده است که هر آنچه حکومت میگوید و هر قانونی که وضع میکند به نفع خودش است نه به نفع مردم، به همین دلیل فرهنگ حکومت ستیزی در آنها بهوجود آمده است.
علت دوم این رواج قانونگریزی میان مردم ایران این است که در طول تاریخ حکومتها مقبولیت مردمی و عمومی نداشتند و بدون رضایت مردم بر سر کار میآمدند به همین دلیل مردم حکومت را از خود نمیدانستند و حکومت هم به دنبال کسب رضایت مردم نبوده است. فلذا قوانینی که چنین حکومتی وضع بکند مورد قبول مردم واقع نخواهد شد، هر چند ممکن است قوانین خوبی باشند اما همین حساسیت در مردم موجب شده است که دولتمردان را از خود ندانند.
بهعنوان مثال زمانی که شما در جاده دوطرفهای تردد میکنید ماشینهایی که از رو به رو می آیند به شما چراغ میدهند که جلوتر پلیس ایستاده است و مراقب باش، اینکار به این معنا است که من و شما دشمن مشترکی داریم و این نشانه یعنی عدم مقبولیت حکومت در دل مردم میباشد.
علت سوم این است که پروسه تشکیل جامعه سیاسی که میبایست در طول تاریخ رخ میداد، چون به طور کامل انجام نشده است. مردم خودشان رو یک ملت نمیدانند، برای همین برای قبیله خودشان، طایفه خودشون و خانواده خودشون بهتر تلاش میکنند .
نمیگویند اگر این کار را بکنم برای کشورم ضرر دارد، برای ملتم خوب نیست، بلکه در این فکرند که به نفع من یا باند من یا جناح من هست یا نه و در مورد قانون هم همین رویکرد رو اتخاذ میکنند یعنی هنگام وضع قانون و یا هنگام عمل به قانون به فکر این هستند که این قانون به درد من میخورد یا نه؟
علت چهارم ، در طول تاریخ ایرانیان زندگی عشایری داشتهاند و به صورت عشیرهای زندگی میکردند و زندگی عشایری طبعات خاص خودش را دارد ، آنجا هنجارها خیلی معنا پیدا نمیکنند ومردم خیلی آزادتر هستند. در واقع مانند زندگی شهری نیست که تضاد منافع وتضاد حقوق پیش بیاید، به همین دلیل زمانی که کسی از روستا یا عشیرهای به شهر کوچ میکند، در پذیرش هنجارها با مشکل روبرو خواهد شد، این اتفاق به این دلیل است که هنجارها در شهر بسیار زیاد است و این فرد اصلا برای جامعهپذیری اینگونه بار نیامده است، زمانی که ایرانیان در طول تارخ اینگونه رشد کرده اند، بالتبع دوست دارند آزادتر و بی قانونتر باشند بهعنوان مثال مردم در روستا ماشین خود را هرجا که بخواهند پارک میکنند ولی در شهر چنین حالتی نیست .
عامل دومی که در بحث قانونگریزی قابل طرح دلایل اجتماعی است. در بحث اجتماعی مردم ایران بسیار قبیلهگرا ، عاطفهگرا و به اصطلاح فامیلگرا هستند و عواطف بر هنجارها غلبه دارد. ایرانیان عاطفی زمانیکه دلشان برای کسی بسوزد به راحتی قانون را زیر پا میگذارند و زمانیکه یکی از بستگانشان از ایشان درخواستی داشته باشد، نمیتوانند جواب رد بدهند، به همین دلیل روابط جای ضوابط را پر میکند.
علت دوم از دلایل اجتماعی عدم شکلگیری جامعه مدنی است، چون در ایران جامعه مدنی شکل نگرفته و بالطبع تشکلها و نهادهای مدنی نیز شکل نمیگیرند، جامعه مدنی فرد را از خانواده تحویل میگیرد و طی یک پروسه منظم و منسجم فرد تربیت شدهای را به جامعه سیاسی تحویل میدهد؛ این پروسه یک فرد قانونمند را تربیت کرده و به جامعه تحویل میدهد، در واقع فقدان این چرخه درکشور باعث میشود که فرد مستقیما از خانواده به جامعه سیاسی یا پروسه دولت، ملت متصل گردد.در جامعه مدنی وقتی کسی وارد یک تشکل میشود در آنجا تحت ضوابطی قرار میگیرند و تبعیت از جمع و اساسنامه را یاد میگیرد تا وقتی وارد جامعه شد، بفهمد که اینجا هم چنین ضوابطی برقرار است، یک اساس نامه بهنام قانون اساسی وجود دارد، و قوانین متعددی در جامعه برقرار است و من باید از آنها تبعیت کنم و جامعه را شکل دهم. این فقدان یا عدم شکلگیری جامعه مدنی بهصورت مطلوب آسیبهای زیادی وارد میکند.
علت سوم در دلایل اجتماعی ، کاهش سرمایهی اجتماعی است. در واقع مردم، اعتمادشان نسبت به سیستم کاهش پیدا میکند و این باعث میشود تا به قوانین مصوب سیستم هم اعتماد نکنند، بدیهی است که در اینصورت اگر ناظری قوی وجود نداشته باشد، قوانین را مراعات نمیکنند.
علت بعدی شکلگیری احساس محرومیت در مردم ایران است. یک تئوری داریم بهنام احساس محرومیت که با خود محرومیت فرق میکند. وقتی در جامعهای محرومیت زیاد باشد، مردم هم به اصطلاح به آن محرومیت عادت بکنند، اتفاقی نمیافتد، اما زمانیکه عدهای از مردم محروماند و در مقابل عدهای تجملاتی زندگی میکنند، جلوههای فاصله بین فقیر و غنی بیشتر دیده میشود و مردم احساس محرومیت میکنند، هرچند ممکن است این قشر، قشر متوسطی باشند و بتوانند زندگی خود را بهراحتی اداره کنند ولی در مقیاسه با قشر مرفه بسیار احساس محرومیت میکنند، در این حالت چه اتفاقی میافتد؟ جوانان میخواهند یک شبه پولدار شوند و یک شبه این فاصله را پر کنند و چون از راه قانونی نمیتوان این فاصله را یک شبه طی کرد به راههای غیر قانونی متوسل میشوند و به قانونگریزی دامن میزنند.
به نظر من صدا و سیما هم در این مورد نقش زیادی دارد، اکثر سریالها و فیلمهایی که ساخته و پخش میشوند، در واقع گسترش اساس محرومیت را در پی دارند. وقتی که مردم نتوانند به آن خواستههایشان برسند به سبب احساس محرومیتی که دارند، به مرور احساس ناکامی به ایشان دست میدهد و بر اساس تؤری ناکامی- پرخاشگری، به خشونت و قانونگریزی سوق پیدا میکنند ، یعنی وقتی ناکام میشوند پرخاشگر میشوند، فرد پرخاشگر هم دیگر قانون نمیشناسد و از هر طریقی برای شکستن قانون استفاده میکند.
دلیل دیگری که میتوان برای بروز قانونگریزی برشمرد دلایل اقتصادی است. وجود مشکلات اقتصادی در جامعه تاثیر زیادی بر همه ابعاد زندگی فردی و اجتماعی میگذارد. مشکلات اقتصادی هم روی دین مردم که یک ناظر درونی است، تاثیر میگذارد و هم بر فرهنگ تبعیت از قانون تاثیر میگذارد و روحیه قانونپذیری را بهشدت پایین میآورد.
دلیل تاثیرگذار بعدی رواج فرهنگ مصرفگرایی و تجملگرایی است که میان مردم رایج شده و همه دنبال تجملگرایی هستند و این مساله باعث میشود که به دلیل کمبود منابع مالی و عدم دسترسی به تجملات مردم به قانونگریزی روی آورند و با زیر پا گذاشتن قانون به خواستههای خود برسند،
بحث مهم دیگری که میشود در شرایط موجود دربارهاش صحبت کرد، علل سیاسی و حقوقی است. قانونگریزی برخی از مسؤلان در سطوح بالا سبب میشود تا مردم به خودشان اجازه دهند به راحتی قانون را زیرپا گذارند.
علت دوم در علل سیاسی و حقوقی فساد اداری و سیاسی موجود در کشور است که سبب شده تا فساد مردم را دچار ناامیدی نسبت به حکومت و قوانین کند.
علت سوم ضعف خود قوانین است، قوانین ما ضعفهای زیادی دارند؛ اولا؛ قوانین ما متشتت و قدیمی هستند، ناکارآمد هستند، برخی قوانین با هم موازی و چه بسا متعارض هستند، و برخی دیگر غیرمنعطف هستند. همچنین گاهی قوانین متناسب با وضع جامعه تصویب نمیشوند، مثال: پلیس نهایت سرعت را در اتوبانی که چهاربانده است 60 کیلومتر بر ساعت تعیین میکند در حالیکه این مسیر اقتضای سرعت بالاتری دارد و تقریبا همه مردم این قانون را نقض میکنند، در این حالت نقض قانون عادی میشود انگار که پلیس پذیرفته من سرعت را شصت کیلومتر قرار میدهم تا نهایتا رانندها با سرعت هشتاد کیلومتر حرکت کنند، این نگها باعث میشود که قانونگریزی در جامعه به صورت فرهنگ درآید.
علت بعدی در بحث حقوقی و سیاسی عدم نهادینه شدن حاکمیت قانون در جامعه است، حاکمیت قانون یعنی اینکه همه باید تابع قانون باشند و این قانون است که در جامعه حکم میکند نه افراد.
دیده میشود در جامعه ما بعضی افراد که میخواهند از نظام دفاع بکنند، دوست دارند که ولی فقیه را فراتر از قانون معرفی کنند، در حالی که این برخلاف سیره امام راحل است، حضرت امام میفرمایند: در اسلام قانون حکومت میکند نه افراد، حتی رسول الله نیز تابع قانون بودند، فرقی نمیکند نظام جمهوری اسلامی ادعا دارد قوانینش خدایی و الاهی است، اگر رسول الله تابع قوانین الهی بوده بدیهی است ولی فقیه نیز تابع قانون الهی است، اما افرادی دوست دارند اینگونه نگویند، در حالیکه اتفاقا، این تاکید بر این موضوع به نفع ولی فقیه است که همه بدانند ایشان هم تابع قانون است. علت بعدی مستثنی دانستن برخی از تبعیت قانون است، که ادامه بحث قبلی است.
چند نکته در باره علل روانشناختی عرض میکنم، گاهی برخی افراد جامعه با نظام لجاجت و عناد میکنند، برای همین دوست دارند برخی قوانینی را نقض کنند تا نظام را تضعیف کنند، مثلا در بحث حجاب عدهای با نظام عناد میکنند، ممکن است زیاد نباشند ولی هستند. بحث دیگر اصل منفعت است معمولا مردم دنبال چیزی میروند که منفعتشان در آن باشد، وقتی قوانین کاری میکنند که منافع مردم خدشهدار میشود، مردم هم دنبال راهی میروند که منافعشان را بهتر تامین میکند؛ لذا قوانین باید گونهای باشند که منفعت مردم را خدشهدار نکند.
نگاه جامعه به فرد هم مهم است ، در حال حاضر فردی که در جامعه قانونگرا باشد متهم به بیعرضهگی است و زمانی که فردی هنجار شکن باشد از نظر جامعه زرنگ قلمداد میشود.
علل روانی، تاریخی و فرهنگی از علل ریشهای هستند اما عجالتا علل سیاسی و حقوقی بهدلیل در دسترس بودن قابلیت کار کردن دارند، در حالیکه از لحاظ زمانی علل سیاسی و حقوقی اولویت دارند.
یکی دیگر از مشکلات ما عدم آموزش افراد در زمینه جامعهپذیری است یعنی روند جامعهپذیری افراد به درستی در کشور انجام نمیشود. و این یعنی ما افراد را جامعهپذیر نمیکنیم، یعنی باید افراد در خانواده جامعهپذیر بار بیایند تا بتواند به جامعه کمک کنند، در حالیکه الان فرد در خانواده آموزش نمیبیند و جامعهپذیر نمیشود و وارد جامعه میشود.
گاهی مواقع دولت اقدام میکند و گاهی اجازه اقدام میدهد، یعنی دولت به نهادها اجازه میدهد تا به این مساله ورود پیدا کنند و دولت انرژی نمیگذارد، دولت میتواند در سطح کلان این تصمیم را بگیرد که افراد در مدرسه آموزش ببینند. البته سپردن این امر به مدارس مشکلات و مضراتی دارد به نظر من باید اجازه بدهیم بچهها خودشان جامعهپذیر شوند و اجازه بدهیم در مدارس، گروهها و هیاتهای خودجوش تشکیل شود، مثل تیم فوتبال و غیره و بچهها در ضمن این گروهها جامعه پذیر شوند نه اینکه جامعه پذیری آموزش داده شود فقط باید بسترها فراهم شود. مثلا معلم در جامعه آموزشی در کنار آموزش، اخلاق و عرف جامعه را بروز میدهد و این باعث میشود که دانشآموزان جذب معلم و اخلاق او شوند، چون معلمشان را برتر میدانند. یعنی زمانی که معلمی هنگام درس ریاضی با دانش آموزی که بیادبی کرده به گونهای برخورد کند که دیگران هم یاد بگیرند، این سبب جامعهپذیری مناسب دانشآموزان میشود. یعنی آموزش و پرورش باید بستر قانونپذیری جامعه باشد، در صورتیکه آموزش باید در ضمن جامعهپذیری باشد در حالیکه آموزش و پرورش ما اینگونه نیست.
+ نوشته شده در ساعت توسط علی ساربانی
|